درباره نویسنده
دل نـویــــس
(یـــــــ کی از میان اینــــــ همه رفتــــــن ها و رفتـــــــــــــ نی ها یــــــــ کی مـــثل تمــــــــام نمـــــــــاندن ها)/ /تورا برگزیدم... /مرا برگزیدی... /اما ندیدی... /دل از من بریدی... /نوشتم ! نخواندی... /و گفتم تو تنها شنیدی /....چه قدر سخت گذشتم... /چه آسان نماندی... / چه آسان نخواندی... /به خاک میسپارم... /دلی را که کندم... /به دل میسپارم... /شبی که نماندی.../ - حالیا مصلحت وقت در آن میبینم - که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم - جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم - یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم - ... - بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند - که مکدر شود آیینهء مهر آیینم - پــــ یـــــ ا مــــ هـــ ا ی تـــــ بــــ لــــ یــــ غــــ ا تــــ ی = حــــ ذ فــــ (با عرض پوزش پیشاپیش)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دل نـویــــس
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • روز عـشق در ایران باستان
  • سکوت 14
  • سکوت 13
  • سکوت 12
  • ...یک سال گذشت!!
  • سکوت 11
  • سکوت 10
  • سکوت 9
  • سکوت 8
  • سکوت 7
  • سکوت 6
  • نهــــــــــمین ماهــــگرد
  • سکوت 5
  • سکوت 4
  • سکوت 3
  • سکوت 2
  • سکوت 1
  • آغاز
کلمات کلیدی مطالب
  • این پرنده کوچیـــــــه!! (۱۱)
  • وصف حال!! (۸)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
  • ۱۳٩٠/۱۱/۸
  • ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
  • ۱۳٩٠/۱٠/۳
  • ۱۳٩٠/۸/۱٤
  • ۱۳٩٠/۸/٧
  • ۱۳٩٠/٧/۳٠
  • ۱۳٩٠/٧/۱٦
  • ۱۳٩٠/٧/٩
  • ۱۳٩٠/٧/٢
  • ۱۳٩٠/٧/٢
  • ۱۳٩٠/٦/٢٦
دوستان من
  • کانون وبلاگهای ادبی پرشین بلاگ
  • لحظه های دلتنگی باران
  • مهیار
  • دشت شقایق
  • وحید پاشای عزیز. دلخسته
  • گمنام
  • کاش زمان بگذرد
  • محدثه دلجو . هر چه میخواهد دل تنگت بگو
  • دو نیمه ی سیب ، سُـــها
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دفتــــری که به خـــاک خـواهـــم ســـپرد
نوشته های کسی عاشق بود و حالا فارق است و فارغ...
روز عـشق در ایران باستان
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

...
شاید کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!


جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از والنتاین ! این روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" نام داشته است.

در فرهنگ باستان ،،در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه.

مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند.

شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از ۲۶ بهمن ( Valentine) به ۲۹ بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.

 

 

 

 

 

  ماکه هیچ!!! از ما که گذشت

  اما بقول یه دوستی شماها

  لذت لحظات عاشقانه رو از دست ندید-

 

   حتما برای سپاس از حضور عاشقانهء عشقتون..دست به کار شید

   اما ولن جدا از اینکه دیگه خز بازی شده

   مهم، احترام به آئین آریایی مونه

   کاش اینقدر تقلید کردنُ،،، مدام تکرار نکنیم

    خوشالم که هیچ وقت هدیهء ولن برای کسی نگرفتم!...

 

   بقول یکی: هی یارو ..روز عشق مبارکت باشه

   اونی که الان کنارته یه روزی عشق خودم بود...

نظرات ()



سکوت 14
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

 

   خسته ام از آنچه که طلب میشود و رسیدنی نیست!!

   نمیدانم دستان نیازمند من کوتاهند یا-

   قامت خواسته هایم ، بلند!!

   اما یک چیز را میدانم

   که خواسته های کوچک،رسیدن و آرزومندی نمیخواهد!

   وصال همان نگاهی ست که به راهش بیندازی!!

  

   گویی نفسی برای طلب نیست!!

   هرچه پیش آید،خوش آیدی روزگار من - !!!

 

 درسکوت: گاهی که تنها نشانه ای برایت آغاز کنندهء غزلی ست ناسروده،،

            سر به کدامین دیوار باید تکیه داد و بی صدا گریست؟؟؟!!!..

نظرات ()



سکوت 13
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

 

   خداوندا

    ازتومی خواهم                                                 

  قوتی راکه راه رسیدن به محال ها را ممکن سازد!!

  توانی که بتوان تمامی کلمات آماسیده در کُنه سینه را فریاد کرد!!

  صداقتی که در پناهش،از تمام نقابها گریخت!!

  امنیتی را که تمامی واهمه ها را پوشش دهد

  تا آرام از تمام ناشناخته ها، به آینده خوشبین بود!!

   دلم میخواه همهء اینها را داشته باشم تا بعد از آن

      دیگر!!

  دلم هیچ نخواهد.

 

نظرات ()



سکوت 12
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱۱/۱۱

 میرم از شهر عشق و

کوله بار من،غزل

+ چقدر بی بهانه،درشب چشمهای آدم ها ستاره دیدم!!غافل از اینکه شاید برق چشمانی گرگ زده باشد-!!که شاید مثل چشمان گرگی،به قصد زخم زدن!!در حال سوسو کردن است.!!چقدر دلتنگم از این بی بهانه خوش بین بودن ها!!..از این پیش داوری نــداشتن ها!!

نمیدانم چشمان خالی از زوزهء آدمها!!،،تا چه زمانی خیره به قله های بلند؛!!..منتظر هجوم میمانند!!..نمیدانم

اما-

من هم کمی مثل یک توله گرگی!!..درحال ایستادن بر روی پاهای خودم هستم،،!!..کم کم هجوم را خواهم آموخت..

- قدیس مهربان" نجواهایت کاری نبود-!!..

تلخ است قبول شکست اما؛!!..راه و رسم هجوم،به من خواهد آموخت که برق دندانها،،همیشه پیام لبخند نیست!

خوب همواره،

                گذشت آن زمان که خوب بودن،، خوب بود

خوبی دیگر خوب نیست!

بد است!!

شاید هم بد بودن؛

خوب است!!

... میخواهم خوب باشم پس./!!

تو به نجواهایت ادامه بده ... دعاکن تا در هجوم پیروز میدان باشم!!درست مثل یک گرگ ...!!

 

نظرات ()



...یک سال گذشت!!
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

   بعداز سیصد و شصت و چند ..

 

   میکنم شمعی به یادت روشن ای پروانه خو

   میشود آتش،،  سراپا از تب رازی مگو

 

   روشن است و میگدازد ظلمتی را این چونین

   می خروشد، بعد سالی ، زخم قلبی آتشین

 

   از بُرون،سرد و لبی خاموش و دردی در نهان

   رقص شعله با شکوه است در بَر بادی وزان

 

   گرچه بی پروانه ... نای شعله رفت

   گرچه سوز هر نفس را تا ثریا ، زهره رفت

 

 

   این گذشتن،حاصلی از روزگار آدم است

 بعد گریه ، خنده بر افروزه های هرغم است

 

   بستن بار سفر، از عالم وابستگی و فارقی

   بهر این راهی کجا هست قایقی؟؟؟

 

   تاکه چون شمعی روان بر جانِ آب

   هستی اش گردد روانه تا به خواب!-

 

 

    24.دی.90

 

 

نظرات ()



سکوت 11
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

    همیشه یه آسمونِ 

  دیگه صاحبِ تو بوده

  ماهِ من؛چه کهکشونی

  طاقت تو رو ربوده؟؟

نظرات ()



سکوت 10
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

   بازهم مستی ...

  مخمور و بد مستم کنون،ساقی بیاور بــاده ای

   از جام ما افزون تر است این باده را که داده ای

...

   راهی دراز است تا سحر،من را به این آشفتگی

   در کنج آغوش تو است راهی بر این درماندگی

...

   درد خماری ها چه باک؟! دوری عذابم میدهد

   وهم و غم و سیمای تو،دوراز نشانم میبرد

...

   این نه سزای من بُود؛کین گونه مخمورت شوم

   من آن غزل سوداکنم هرگاه مسرورت شوم

...

   شاد از دلیل بودنت، مسرور بوی موی تو

   دیوانهء یدار تو،راه دل است هم سوی تو

...

   هردم زند،یاد شرر،آتش به جان سرد من

   خاکسترم برباد رفت شاید نیابی گرد من

...

   در این عذاب و واهمه،دوراست نشاید مردنم

   فربه شده جسم غمم با غصه و غم خوردنم

...

   در این شب پر سوز و سرد،گویم سخن با یاد تو

   ای جان رویاهای من، از یاد چشمانم نرو

 

   درسکوت:تنها یک بیت دیگر اگر سروده شود،سقف باهم بودن ما،طاق میبندد!

 

 

نظرات ()



سکوت 9
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۱٠/۸

   بی نام

   سلام / -

  

  

   تمام بغض این شبانه هارا

             دو چشم خیس و قلبی بی مهابا

                        بلاگردانى چشمی پر فسون کن

                                       خداوندا دلش از غصه، دون کن

 

   + در سکوت:دی ماه یعنی سالگردی برای یک ماه پر از شگفتی

    یک ماه لبریز از حس پرسش گریِ من و بی جواب بودن تو

    دی،،ماه سفرکردن - و رفتن.

   ++ .. به اندازهء تمام گمشده های بی نشان،منتظری هست و انتظاری

   به شمارهء هر لبخندی،غمی پنهان شده هست و انکاری-

 

   +++ سراپا شرمساری ام در برابر دوستان خوبم - .همین

 

   وصف حال: حال و روزگار خوبی در حال گذرانه..بی خیال...گور بابای همه چیه انگار

               

نظرات ()



سکوت 8
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۸/٢٠

   سرود جاودان من !

   پر می زنم پیدا شود تا قطعه ای شعر و غزل

   بر سر سفره گذارم عطر یاس و نسترن را یک بغل

   خانه ام، گلخانه ء زیبای گل ها می شود

   مهمان من ، خورشید عالم تاب شب ها می شود

   گر بدانم ساعتی ناخوانده مهمانم توئی

   گر بدانم لحظه ای،شعرو غزل خوانم توئی

   شعرهای من دگر، حرفی نمی گوید ز غم

   می نویسم از تولد می کنم آغاز هم؛

   لحظه های شادی تو می شود آغاز من

   گفتن از شعر نگاهت می شود آواز من

   ای سرودم؛ باش! تا این خستهء خشکیده نا

   تر کند حجم صدا را تا بگوید قصه ها

   قصه ای نا گفته از فریادهایی در سکوت

   قصه ای از باغ خورشید و نماندن، تا سقوط

   از سقوط سرخ خورشیدو طلوع زندگی

   تا شروع بزم مهتابی به این تابندگی

   تو بمان؛ با هر تپش شوق تجلی تازه کن

    قامت دوری خود را با دلم،  اندازه کن

   ای سرودِ جاودان لحظه های ماندنی

   تو بمان و گو با من؛ تا همیشه با منی ...

                                                       22/خرداد/89  (پارک نهج البلاغه)

×××××

   وصف حال:همهء قوانین، در تعلیق به سر میبرند..

   برای دردها،آرام بخشی نیست.آنتاگونیست ها کارسازترند و آنتی دوت ها فراوان تر .      همه چیز برای خنثی سازی بکار می رود،نه برای آرامش..که برای سکوت!

  چقدر واژه های بی معنی همچنان ضربان دارند در ذهنم و چه نبض همیشه زننده ای     هستند جمله های بی مخاطب ناشنیده... این روزها کمی نیستم،،حتی مثل گذشته

  حتی بی شباهت به آینده  

  فقط دلخوش به برفی هستم که تا زانوی من قد کشیده بود..که آن هم به لطف             "شن"   ها .. از من گرفته شد...       

نظرات ()



سکوت 7
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۸/۱۳

   حریر خیال 

   .... و به نام نیکی                                                 

                         و به شوق شادی

                                               و به سوی فردا...

   که همه میخوانند،نامِ تو؛ رویاها

   من به تو می بالم          به تو ای یادبودم

                        یادِتو، من بودم

   از همان روز نَخست؛ من به یادتو به جان آلودم

   در عدم، تاریکی...        در عدم، هیچ نبود

                 در ازل ، یادتو آمد به وجود!

   و دگر نیست شد آن روح مسیحایی و ناب

   یادِ تو فریب پاک ،

                              حیلهء مشرق و خواب!

  من به رویا رفتم

                      به چونان حریر نرمی - که فرو!

   و چونان روح مرا گشت اسیری در او

   که دگر عشـــق شد آوای لبم

   بی هوا،، نغمهء محزون شبم ... -

 

   سکوت دل: هرکجا با هرکسی بنشست او / دست یاری و فرح،در دست او

نظرات ()



سکوت 6
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/۸/٥

   ارزان...

بــَـــرده های غم شوند آزاد

اگر شادی تو، آید به بازار خریداری

 

اگر باشی خریدار و شوی خواهان

شود حلقه به گوشَت ؛ دل!

بدون هیچ دینـــاری

 

                                                   31/خرداد/89

 

 

من بودم

او بود

خوشبخت در یک جزیرهء دورافتادهء متروک...

همه چیز عالی بود

قبل از آنکه قایقی بیاید...

 

   سکوت دل : وصف حال ما چه دانند عاشقان؟ فارقیم و فارقیم و فارقیم

 

   مخاطب خاص : خوانندهء عزیز این دفتر ،، بی نام و نشان،، چرا  ؟ !

   این دفتر ، اگر رونقی پیدا کند، به عطر حضور شما دوستان است

   وقتی میخوانمت اما نمیدانم کیستی!.....

   میدانم میفهمی مرا!...

نظرات ()



نهــــــــــمین ماهــــگرد
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٧/٢۳

 

   چیزی که رو قـــــلب منه گــرد و غبار ساده نیست

  چیزی که مینوشم از این دستا..که جام باده نیست

 

   خون دلو ریختی تو جام لحظه هام، ملالی نیست

   مینوشم از سلامت اون که براش خیالی نیست

 

   شبائی هست ساقی من، خواب چشاشو میبینم

   هزار دفه می میرم و تو تنهاییم تصویری از تو میبینم

 

   از حال امروزم بگم؟ مستی به من چه حالی داد؟!

   شــــادیامــــو ازم گرفت فقط یه جـــــام خـــالی داد

 

   فقط یه جای خالی داد، خاطره و نبودنش

   یادآوری ... تداعــــیِ  روزای خوبِ بودنش

 

   سوختم از این روزای سرد، شبای تاریک غمی

   باده بیار ساقی من، مستی بده ، فقط کمی

 

   خسـته ام از شـــورِ شـرابِ کـالِ غـم

   قبول ؛ نخواستی که باشیم برای هم

 

   قبول؛ نخواستی بمونی منتظر روزای کوچ

   قبول ؛ که باخـــتم دلـــمو تو گُـــــل یا پـوچ

 

   نمی دونی ورق که برمیگشت دلم چه حالی بود

   لحــــظه ها، ثانیــــه ها ،.. برابرِ یک سالی بـــود!

 

   گذشته نُــــــه مـــاهِ غـــریب و بی نشون

   همین روزا دنیا میاد فرزند غربت و جنون

 

   اسمشو میذارم فراموشی فقط بیاد تو

   چشماشو خالی از وفا آفریدم  نِماد  تو

 

   گذشته از اون ماه سرد خیلی زیاد

   روز تولدت ،"نبودن" تو رو خبر میداد

 

   تولد منم که سرد و تیره بود و اشک و آه

   میخندیدم تا که نره سوز دلم تا خود ماه

 

   کیک تولـــدو که بابغـــض نگام بُرش زدم

   اون شب به سختی غصه رو دورش زدم

 

   لحظه ها، خاطره ها، گذشتن و حالا ولی

   بعد عادت به غمت ، باید بگم یه "یا علی"

 

   بلند شـم و گَـــرد و غــبار دلمــو باز بگیرم

   نباید این بار توی قبر عاشقی هام بمیرم

 

   میخوام که پیـــکُ پر کنم فقط واسه "دل خودم"

   گذشته هرچیزی که بود،منم که دلخسته شدم

 

   میخوام برم تا دورِ دور، دنیای خالی از شما

   دنیـای بــی غریبــــه ها، دنیـای پُر ز آشـــنا

 

   ورای مـرز  ادعـای مـضـحک "مردونــــه ها"

 بدون هیچ قول و قرار ، بعداز همه بهونه ها

 

   سرت شلوغه میدونم، رفتنمو نخواهی دید

   تو کاسه آبِ بدرقه  ،  نمیذاری یاس سپید

 

    اگرچه غمگین توام، هنوز ، اگرچه شادی تو

   اگرچـه تو بـازیِ مـــا، بـرگـهء "دل" نـــدادی تو

 

   غــم واسه رفتنه ولی، نگــاه تو مونــدنیه

   شعرا فراموش میشن و قصهء تو خوندنیه

 

    از ته دل، میخوام برات بری تو اوج آسمون

   شاد و آروم باشی و غـرق دل یه همــزبون

 

   همیشه تو آغوش اون، آروم بگیره غصه هات

   تو نسیـم نوازشـش، تــازه بشه شوق نگات

 

   الهی که عاشق بشی، عاشق بمونی تا ابد

   اگرچه ... بگذریم -

                 فکر میکنیم زمونه خوب تا نکرد ...

                                                                     23/مهر/90

 

   سکوت دل: یـــــــ ک،  هـــــ یـــــــــ ـچ  ، به نفع دل تو تا فردا ....

 

نظرات ()



سکوت 5
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٧/٢۱

    بی خوابی

                                                           

  

   شب زنده داران ، با غم دلها خوشند

   اینهـــمه عاشق ، همه عاشق کُشند

 

   وای از آن شامی که چشمی بر ره است

   وای از این زنـــده کُــــشِ مـــرده پرست !!

  

   آن همه شب ها که چشمـــانم نخفت

   کس چه میدانست که قلبم از چه گفت؟..

 

   او چه میگفت از تبی سوزنده تـر

   قلب مــــن از مهر تـــو" آکـــنده تر

 

   در سرم حال و هوایی از شرر

   عقل دزد آمد گرفت از بام و بَر

  

   بام و بر ،  عشقی نبودش در میان

   جای دارد عشق تو" در عمق جان !

 

   عقل دزدم؛ خوش زدی بر کاهدان

   آفـــرین بر کـار خـــالق در جـــهان

 

   که نمی ماند دلی بی آبــِرو

   تـا کـــه دارد آرزو  در نـــزد او -

                                          تیرماه / 88

 

  سکوت دل : غوغای نبودنت، به سکوت لحظه های من کنایه میزنه - ...

 

 

 

نظرات ()



سکوت 4
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٧/۱۳

  

       خـــــیالات

           

 

    چشم تو بر قلهء دور،آن نگاهت با نگاهم

   گــــــرم کن سکوت خــــود را..پر ز آهــــم

 

   بر بلنــــدای نـــگاهــــت آرزویــم پر کشیده

   کودک امیدم اینک با دوچشمت قد کشیده                         

                                                                                                                                                                  

 

   واسه پر کشیدن دل ، تا سرای مهربانی

   خـــــــوبی و آبــــــی و آرام،، آسمــــانی!

 

   پـَر من ، خـــالی ز پــــرواز ،، گـــــر نباشی

   می روم تا اوج آخر، گر دوبال من تو باشی!

 

   در خرابات دو چشمم، بازهم یاد تو ساقی

   در دلِ شب کوچه هایم ، یـــاد آواز تو باقی

 

   گر خمار و بی توان است عاشق بیمار تو

   جرم مستی هرچه باشد؛ میرود بر دار تو

                                                            تیر ماه / 88

 

   سکوت دل:پائین هر نوشته ای مینوشتم با تمام وجود:

                              "پیدای من پنهان نشو ای آنکه در دل دارمت"

   هــــــــی...

نظرات ()



سکوت 3
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٧/٧

   هبوط

   *آسمان بارید و بارید از سکوت

   بر کــویــرم یاد تو، کرده هبــوط                                                                  

   *چون صدای مردگانم خالی از هر زمزمه

   روزگاریست اســـیرم در قبــور واهــمه                                                

   *یادآن روح عزیزت بر دلم کرده ظهور

   بر غریب قله ام یک آشنا کرده عبور

   *با عبورت کرده ای غوغـــا درون غربتم

   مهربانم! ای که یادت آشنا با صحبتم-

   *در کویر وحشتم، همراه قلبم یاد توست

   کنج قلبم، خرم از یاد تو و آبادِ توست .

 

   1.سکوت دل:زمزمهء اون روزام /ای یادِ عزیزِ دل؛ مانا به دلم جاوید/

   2.سکوت دل: ؟؟؟ ...

نظرات ()



سکوت 2
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٧/٢

    * بی خبری*

  

   باز حسی در عمیقِ چشم توست، که خبر از درد و غوغا میدهد

   باز مینای حقیقت گوی تو،حرف تازه ای ز فردا میزند

   آن سروشِ راستین چشم تو با من بگو؛

   رازی درون سینه داشت؟

   که چنان خیره، ولی پر شیطنت،،

   دست افشا بر دلِ آئینه داشت؟                          

   جام مینا و تنور قلب من!

   باز در سودا برای راز توست

   لعنت دلها براین دوری؛ که دل

   بی خبر از نغمه و آواز توست

   از درون پرتنش اما صبور،

   از دوچشم پر شرارو پر زشور

    کی خبر می آوری...دل را بگو!

    این منم در کنج ِ پرغوغا ولی پر سوت و کور -

                                                               11خرداد 88

   سکوت دل: دلتنگ بودم خیلی.حتی نشعه آورترین سرگرمی ها از خماری ام

   نمی کاست.....هــــــــــــــــــــــــــــی....و هنوز!

نظرات ()



سکوت 1
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٦/٢٦

                                                                         

کاشکـــــــــــی

           تو محفل بیداریِ چشمای خمـــار، ساقیِ باده بدست من،تو باشی و نگات

     عارفِ راهِ سلوک چشم من؛

            خرقهء زهدِ محبت به تنت می بینم و

                                                  گرمیِ عشقی که شعله میکشه توی چشات

    شاید این شعلهء سوزان، بسوزونه بالِ خاطر منو...

     ... ملالی نیست

      پروانه های یادِ من؛ بال و پر پروانه های تو میشن

    تو فقط

      یه کشف عارفانه کن

          لحظه هایی که به یاد تو دارن فنا میشن ...

                                                                      

                                                              اردی بهشت/88

   در سکوت 1:کاشکی...

   در سکوت 2:یادمه اینو تو کتابخونه بودم که نوشتم...برای کنکور 88 میخوندم

نظرات ()



آغاز
نویسنده: دل نـویــــس - ۱۳٩٠/٦/٢٦

  با نام و یاد تو

  ای خداوندِ طلوع ها و غروب ها،ای همنفس تک تکِ لحظات بی ستاره -

                                                  

  سلام -

  میخواهم بیآغازم و بنویسم از آنچه هرگز خوانده نشد...شاید بتوان شعرش نامید یاتنهایک   

  دست نوشته و حتی یک خط خطی...که حاصل اوقات بیتابیست...

  که هرگز بدست محبوبم نرسید. گلایه ای نیست...

  اماو اگری هم نیست...

  مثل خیلی از نوشته های دیگر،در گوشه گوشهء این زمین خاکی، که تنها برای سکوت دل

  نوشتــــه شــــدنــد و تــنــــها بـــــرای دل ، مـــاندنــــد

  روزی عهدی بستم که نوشته های دفترآبی ام ،تنها و تنها بدست محبوبم برسد ونه هیچ

  غیری به جز او... و اگر اینچنین نشد به آتش بکشم آن را..اما امروز تصمیم گرفتم که به

  خاک بسپارمش... و قبل از خاکسپاری اش آن را اینجا بنویسم

  تا هرکس که "عاشق" است و دوست میدارد  بخواند.

نظرات ()